تبليغاتX
در حسرت تنهایی - برای تو...

در حسرت تنهایی

برای تو...

وقتی دلم می گیرد چشم هایم را می بندم و گذر زمان را به

 

رویای خیال می سپارم ، آنجا که نسیم صبح و طلوع خورشید از

 

آن سوی اقلیم پرند های عاشق می رسند .

 

چه فرقی می کند ؟ مهم احساسی است که انتظار را در قلبم

 

 تداعی می کند ، حالا دیگر پروانه های لای دفتر چه زمزمه های

 

 دلتنگی هایم هم شاعر شده اند و می گویند : تو از قبیله گلهای

 

 مریمی ... از

 

 تبار عاطفه ، پس تنهایم مگذار!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 16:49  توسط ش  |