بی تو

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دل خسته که بودم
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان زمین رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شب آهنگ