تبليغاتX
در حسرت تنهایی

در حسرت تنهایی

جاده دلتنگی...

داشتم می رفتم تا از این دنیا با تمام نیرنگ ها پستی ها یش فرار کنم .

گمان نم یکردم چشمی در جستجوی من باشید.

در راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم و هر چه بیشتر پیش می رفتم بیشتر رنج می بردم.

از همه چیز دل بریده بودمدر انتظار مردن لحظه ها را سپری می کردم

دیگر حتی افتادن برگ درختان هم نارحتم نمی کرد.

دلم از سنگ شده بود و وجودم سرد سرد تنها برای خاک زنده بودم.

من در نظر دختان گل ها و زلالی چشمه ها مرده بودم.

من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم به عکس العمل های من می خندید.

حاظر نبودم که ببینم در زندگی شکست خورده امتمام حرف ها و اشک هایم را پشت غرورم پنهان کرده بودم.

نمی خواستم که کسی برایم گریه کند.

تا اینکه سحر ،بوی گل های کنار جاده نظرم را جلب کرد.

از زمانی که پا در این راه گذاشته ام این اولین چیزی بود که نظرم را جلب می کرد.

باد موسیقی زندگی را می نواخت و من با گل ها می رقصیدم.

دیگر واژه زندگی برایم زیبا بود.زنده بودم تا زندگی کنم.

افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را دوباره از من گرفت.

وباز در این دنیا تنهای تنها شدم دلم می خواست فریاد بکشم و انتقام بگیرم.

اما بر لب های من ترانه سکوت جاری بود.

از پشت پرچین سکوت به زندگی نگاه می کردمدلم می خواست برگردم اما داغ گل های کنار جاده در دلم تازه میشد.

مجبور شدم در این راه در این راه بی پایان جلوتر روم............

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 12:13  توسط ش  | 

بی تو

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

                                  شدم آن عاشق دل خسته که بودم

                                             یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

                                                                 پر گشودیم و درآن خلوت دل خواسته گشتیم

                                              ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

                                                                 تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

                                             من همه محو تماشای نگاهت

                                                                  آسمان صاف و شب آرام بخت خندان زمین رام

                                           خوشه ماه فرو ریخته در آب

                                                                 شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

                                          شب و صحرا و گل و سنگ

                                                                 همه دل داده به آواز شب آهنگ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 12:31  توسط ش  | 

جدایی

کوچه باغ های قدیمی شهر را برای بی حوصلگی هایم انتخاب می کنم.

نسیم خنکی صورتم را نوازش می کندو سپس برگ های زرد پاییزی را

نشانه رفت و آن ها را از آغوش درخت ربود،روزی هم بادی می وزد که

که ما را هم نشانه خواهد رفت و ما را هم از هم جدا خواهد کرد آن روز

خواهد آمد......

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 20:13  توسط ش  | 

به دنبال تو

در غبار های به جا مانده از سکوت،در خلوت یاس های پر

 

 احساس،کنار آینه هایی از جنس باران،هر کجا که

 

تنهایی می شکند ،هر کجا که اولین فرشته خدا را صدا

 

می زند،روی زمزمه گل های سرخ،مثل همیشه به دنبال

 

 تو می گردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 15:47  توسط ش  | 

حسرت...

کوچه امروز پر از هم همه ي غم شده است

 

در و ديوار سيه پوش محرم شده است

 

چشم من اين همه دلواپس اندوه مباش

 

فرصت گريه براي تو فراهم شده است

 

باز شد پاي عطش باز به اين آبادي

 

تشنگي تشنه ي لبهاي دو عالم شده است

 

مي زند باد فقط شانه به گيسوي کوير

 

اشک بر زخم دل حادثه مرهم شده است

 

آه اندوه شما پشت فلک را لرزاند

 

آري از روي زمين خون خدا کم شده است

 

اشک مي ريزم و غم مي خورم و مي دانم

 

خون سرخ تو به شمشير مقدم شده است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 10:51  توسط ش  | 

تقدیم به.......

عمریست همه جا به جسنجوی تو میگردم،در زندان تنهایی ام به

 

 تو می اندیشم و در انبوه واژه هافقط نام تو را می جویم.

 

اکنون بی حضور تو در ساحل دریانامت را بر موجی می نویسم۰

 

موج پیش می آید و مرا در بر می گیردو عاقبت من در نام تو غرق

 

می شوم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 21:42  توسط ش  | 

برای تو...

وقتی دلم می گیرد چشم هایم را می بندم و گذر زمان را به

 

رویای خیال می سپارم ، آنجا که نسیم صبح و طلوع خورشید از

 

آن سوی اقلیم پرند های عاشق می رسند .

 

چه فرقی می کند ؟ مهم احساسی است که انتظار را در قلبم

 

 تداعی می کند ، حالا دیگر پروانه های لای دفتر چه زمزمه های

 

 دلتنگی هایم هم شاعر شده اند و می گویند : تو از قبیله گلهای

 

 مریمی ... از

 

 تبار عاطفه ، پس تنهایم مگذار!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 16:49  توسط ش  | 

دلتنگی...

در اوج دلتنگی و دل شکستگی ،در نهایت بی کسی و بغض

 

،زمانی که همه فراموشت کرده اندو محبت و دوستی را از تو

 

دریغ می کنند،آن زمان که دستی نمی بینی تا به یاریت بشتابد

 

 و شانه های خسته و غمگینت را پناهی باشد ،بدان که همیشه

 

 گوش شنوایی منتظر شنیدن غصه های توست.

 

آرام غصه هایت را بگو ، بغض های کهنه و نشکسته ات را در

 

 حضورش بشکنو از جاری شدن اشک های بی بهانه ات شرم

 

نکن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 12:10  توسط ش  | 

بی تو...

بغض گریه توی چشمام حرفهای درد روی لبهام

 

چه جوری باید بگم؟

 

بی تو دنیا رو نمی خوام

 

زدی آتشی به وجودم غم دور از تو نشستن

 

من که پیش مرگ تو نبودم تو گرفتی رو از من

 

جز صحبت من چه کردم

 

تو شدی دشمن وجودم

 

تار و پودم رو سوزنده آتشی که کردی روشن

 

چه جوری باید بگم من؟

 

بی تو دنیا رو نمی خوام

 

بی تو دنیا رو

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 21:31  توسط ش  | 

انتظار...

لحظه های سرخ دلتنگی اشک از چشمانم جاری

می شود،آسمان در قطرات اشکم نمایان می شود

 و قاصدک دلتنگی به عمق دلم فرود می آید و

 شوق لحظه آمدنت بر تار و پودم نقش می بندد.

افسوس که زندگی خاطره بش نیست ،آینه

 شکستهای به  نام  دل و  مروارید غلتانی به نام  اشک.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 20:57  توسط ش  | 

بیاد تو..

تنها و غمگین می روم تا اوج دنیا می روم
تا اشک همراه من است تا عمق دریا می روم
من با تمام بی کسی تا شهر دلها می روم
تا اوج دریای جنون با عشق تنها می روم
دنبال نور و روشنی امروز و فردا می روم
در انتظار هم نفس در خواب و رویا می روم
واندر دل تاریک شب با ماه زیبا می روم
در جستجوی عاشقی بی یار و تنها می روم
یا رب من تنها چنین با سیل غمها می روم
با یاد تو هر لحظه من تا آسما نها می روم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 20:48  توسط ش  |